تبلیغات
هِنــــا و مِنـــــا - مطالب آذر 1396
تاریخ نگارش: شنبه 25 آذر 1396 + نظرات ()

تقصیر تو شد شعرم اگر مسأله ساز است

زیبایی تو بیشتر از حدّ مجاز است

 

هرچند که پوشیده غزل گفته ام از تو

گفتند به اصلاحیه‌ی تازه نیاز است

 

گفتند و ندیدند که آتش نفسم من

حتّی هوس بوسه ی تو روح گداز است

 

تو آمدی و پلک کسی بسته نمی شد

آن دکمه ی لامذهب تو باز که باز است

 

مغرورتر از قویی در حوضچه ی پارک

که دور و برش همهمه ی یک گله غاز است

 

گیسوت بلند است و گره دارد بسیار

جذابیت قصه ات از چند لحاظ است

 

از زلف تو یک تار به رقص آمده در باد

چابک تر از انگشت زنی چنگ نواز است

 

عشق تو تصاویر بهارانه ی چالوس

پردلهره مانند زمستان هراز است

 

چون سمفونی نابغه ای یکسره در اوج

وقتی که نشیب است، زمانی که فراز است

 

ای کاش که هر روز بیایی و بگویم

می خواهم عاشق بشوم باز اجازه است؟!




طبقه بندی: شعر و مشاعره، 
داغ کن - کلوب دات کام

حکایت عاشقانه استاد شهریار

 

روزی استاد شهریار نامه ای دریافت می کند بی آنکه روی پاکت آن آدرسی از فرستنده آن باشد. اما متن نامه به روشنی نشان می داد که این نامه از سوی ثریا معشوق دوران جوانی شهریار است. معشوقی که شهریار هرگز نتوانست وصال او را بچشد. مضمون نامه بدین قرار بود:

شهریار عکست را در مجله ای دیدم خیلی شکسته شده ای، سخت متاثر شدم. گفتم: خدای من این چهره ی دلداده من است؟ این همان شهریار است؟ این قیافه ی نجیب و دوست داشتنی دانشجوی چهل سال پیش مدرسه دار الفنون است؟ نه من خواب می بینم. سخت اشک ریختم. طوری که دختر کوچکم سهیلا علت دگرگونیم را پرسید. به او گفتم: عزیزم، برای جوانی از دست رفته و خاطرات فراموش نشدنی آن دوران گریه می کنم. به یاد آن شبی افتادم که می خواستی مرا به خانه امان برسانی، همان که به در خانه رسیدیم، گفتم نمی گذارم تنها برگردی. وقتی تو را به نزدیک منزلت رساندم، تو گفتی صحیح نیست یک دختر در این دل شب تنها برود و دوباره برگشتیم و آنقدر رفتیم و آمدیم که سپیده دمیده بود... یادت هست که والدینم چه نگران شده بودند؟ آیا یادت هست به ییلاقمان پیاده آمده بودی و من در اتاق به تمرین سه تاری که بمن یاد داده بودی مشغول بودم؟ اکنون نیز گهگاه سه تار را بدست می گیرم و غزل زیر ترا زمزمه می کنم:

 

گذشته من و جانان به سینما ماند

خدا ستاره ی این سینما نگه دارد

 

 روز بعد استاد پاسخ نامه دوست جوانیش را که پری خطاب می کرد چنین سرود:

 

پیر اگر باشم چه غم، عشقم جوان است ای پری

وین جوانی هم هنوزش عنفوان است ای پری

 

هر چه عاشق پیرتر عشقش جوانتر ای عجب

دل دهد تاوان اگر تن ناتوان است ای پری

 

پیل ماه و سال را پهلو نمی کردم تهی

با غمت پهلو زدم، غم پهلوان است ای پری

 

هر کتاب تازه ای کز ناز داری خود بخوان

من حریفی کهنه ام درسم روان است ای پری

 

یاد ایامی که دل ها بود لبریز امید

آن اوان هم عمر بود، این هم اوان است ای پری

 

روح سهراب جوان از آسمان ها هم گذشت

نوشدارویش، هنوز از پی دوان است ای پری

 

با نواهای جرس گاهی به فریادم برس

کین ز راه افتاده هم، از کاروان است ای پری

 

کام درویشان نداده خدمت پیران چه سود

پیر را گو، شهریار از شبروان است ای پری




طبقه بندی: شعر و مشاعره، 
برچسب ها:حکایت عاشقانه استاد شهریار، حکایت عاشقانه، استاد شهریار،
داغ کن - کلوب دات کام

...