تاریخ نگارش: یکشنبه 4 اسفند 1398 + نظرات ()

حكایت خرس و اژدها

اژدهایی خرسی را به چنگ آورده بود و می خواست او را بكشد و بخورد. خرس فریاد می كرد و كمك می خواست، پهلوانی رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتی مهربانی آن پهلوان را دید به پای پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو می شوم و هر جا بروی با تو می آیم. آن دو با هم رفتند تا اینكه به جایی رسیدند، پهلوان خسته بود و می خواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم.


مردی از آنجا می گذشت و از پهلوان پرسید این خرس با تو چه می كند؟

پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد.

مرد گفت: به دوستی خرس دل مده، كه از هزار دشمن بدتر است.

پهلوان گفت: این مرد حسود است. خرس دوست من است من به او كمك كردم او به من خیانت نمی كند.

مرد گفت: دوستی و محبت ابلهان، آدم را می فریبد. او را رها كن زیرا خطرناك است.

پهلوان گفت: ای مرد، مرا رها كن تو حسود هستی.

مرد گفت: دل من می گوید كه این خرس به تو زیان بزرگی می زند.

پهلوان مرد را دور كرد و سخن او را گوش نكرد و مرد رفت. پهلوان خوابید مگسی بر صورت او می نشست و خرس مگس را می زد. باز مگس می نشست چند بار خرس مگس را زد اما مگس نمی رفت. خرس خشمناك شد و سنگ بزرگی از كوه برداشت و همین كه مگس روی صورت پهلوان نشست، خرس آن سنگ بزرگ را بر صورتِ پهلوان زد و سر مرد را خشخاش كرد. مهر آدم نادان مانند دوستی خرس است دشمنی و دوستی او یكی است.

دشمن دانا بلندت می كند بر زمینت می زند نادانِ دوست.

مثنوی معنوی


  حکایت های کوتاهی از مولانا، خرس و اژدها، حكایت خرس و اژدها، حکایت آموزنده، حکایت های کوتاه، حکایت های آموزنده، حکایت های آموزنده از مولوی

...